نمی دانم شیره ی حس شاعرانه ام

پشت کدام اتفاق خشکیده است

که کلمات مبهم، لای برگی از کتاب جا ماندند

من انعکاس نگاه خموش و حسرت بار ماه را

در چشم روشن خورشید می بینم

و دسیسه ای که هر صبـــح گنجشک ها

برای انکار راز کوچه های بی عبور می چینند

در ایوان خانه ای آشنــــا

دختری شبیه به من

برای وداع با آخرین برگ های زرد درختان خواب آلود

زیرلــب ترانه ی لالایـــی مــیخواند

 

خداوندا کفر نمی گویم

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس که از احساس سرشار است

خداوندا تو تنهایی و من تنها

تو یکتایی و بی همتا

ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا

فقط تنهای تنهایم